تبليغاتX
غمگین ترین نگاه
زندگی بی تو محال است تو باید باشی...


 

 

 

" دوستت دارم " را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه

به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست...

 

                                     (لئو بوسکالیا)

 

 

 

 

شیوا جان که کامنت گذاشته بودی می تونی درباره انگیزه یه چیزی برام ایمیل کنی؟

 

 

فقط يك روز

در خيابان لبخند بزن!

شايد كسي ، در انتظار

معجزه اي از جانب خدا باشد!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:0  توسط orkide  | 

 

 

... هرگز نمی توان با افراد کوچک کارهای بزرگ انجام داد ...

 

 

فقط يك روز

در خيابان لبخند بزن!

شايد كسي ، در انتظار

معجزه اي از جانب خدا باشد!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:13  توسط orkide  | 

 

 

 

ای بابا پس ما هم  رو گسل بودیم و خبر نداشتیم. هفته قبل چند تا زلزله داشتیم خدا رو شکر اون شب خونه مامانم اینا بودم . کنار بابام نشسته بودم و از رو دفتر جوکی که آبجیم جمع آوریش کرده جوکهای عهد بوق ولی انصافا بامزه (البته برا من که ترک دیوارم یه جورایی جوکه ) رو برا بابا تعریف می­کردم و هر و کر می­خندیدم که یه هو یه صدای وحشتناک بلند شد انگار که یه تریلی از تو کوچه رد بشه بعد که خونه شروع به لرزه کرد یهو دیدم آبجیم دوید به طرف حیات و جیغ میزد که پاشین بیایین بیرون اون تو نمونین رنگشم از شدت ترس کبود شده بود و گریه می­کرد همه دویدن بیرون  منم تاچشم بهش اوفتاد دویدم بطرف آشپزخونه و براش آب و نمک آوردم که نترسه که زلزله اولی تموم شد. رفتیم وایسادیم تو کوچه دیدیم ای دل غافل تو کوچه جای سوزن انداختن نیست. همه وحشت کرده بودن. خواهرم از ترس تو خونه نمیومد منم چند دقیقه وایسادم یه کم حساب کتاب کردم دیدم آدم از زلزله بمیره بهتره از اینه که شخته دن گوریا ... برگشتم تو خونه... اوضاع آرومتر که شد ابجیم هم اومد تو خونه طفلک هنوز خودشو پیدا نکرده بود که زلزله دومیه (که قویتر هم بود) هم اومد و نمیدونم اون 7-8 تا پله رو چطوری با اون سرعت رفت پایین تو حیات . اینبار دیگه بیشتر ترسیده بود من دیگه وقت نشد برم از تو آشپزخونه براش آب بیارم دستامو کاسه کردم از شیر حیاط پر کردم و مجبورش کردم بخوره ...بازم پردیم تو کوچه .این همسایهمون هم به همه مومیا (یه چیز زرد مثل موم خشکه که اگه کسی یهو ترسیده باشه بهش میدن که دلش قرص شه) یه زلزله هم فرداش اومد که باز هم ابجیم ترسید دوید بیرون بازم من براش آب بردم و بازم همسایمون مومیا داد. خلاصه که از بس مومیا خوردم قصی القلب شدم دیگه. ولی راستش تو هیچ کدومشون من نترسیدم بنظرم هیجان انگیز هم بود ولی از عکس العملای مردم ترسیده بودم . خدا رو شکر که خونه خودمون نبودم وگرنه شاید الان دو طبقه اوار شده بود رو سرمون. آخه این خونمون رو صابخونه با تف چسبونده بهم شده خونه وگرنه،خونه که نساخته که. دو شبه که خیلی از مردم تو این سرما تو ماشین و چادر میخوابن!!

 

- شوهر همسایمون آرایشگاه داره واسه همین شبا خیلی دیر میاد خونه، بعد زلزله زنگ زده بود به زنش که ببینه نترسیده باشن می­گفت نصف صورت مشتریش رو تراشیده زلزله که اومده مرده پاشده با همون نصفه صورت در رفته!!

 

-همین همسایمون خونشون قدیمیه از ترس نمی رفت تو  می­گفت خونه شما که تیر آهنیه امن تره!!! من از حرفش تعجب کردم. والا من ترجیح میدم یه چوب پوسیده بیافته رو سرم چون فوقش یه تاول میزنه اما اگه یه تیر آهن  بیافته حتما ساب کورتیکال مغز رو میاره تو دهن آدم !!!

 

- راستش من از این زلزله ها نترسیدم یعنی اونچنان هم تکونم نداد واسه همینم هی به همه مخصوصا خواهرشوهرم می گفتم الکی چرا شلوغش می­کنین .شبش که خونه مادر شوهراینا بودیم پشت کامپیوترشون نشسته بودم داشتم یه برنامه حسابداری نصب می­کردم که یهو برق رفت منم عین جن زده ها با جیغ پا شدم به فرار که صندلی کامپیوتر افتاد و در رو چنان محکم کوبید که همه ریختن تو اتاق حالا من هی میخواستم در رو باز کنم صندلی نمیذاشت منم از وحشت داد و بیداد می­کردم .  همه دستپاچه شده بودن.خلاصه که گند زدم به همه اون گپی هایی که اومده بودم . ولی اصلا دست خودم نیست از تاریکی عین چی می­ترسم.

 

 

-خانومهای همسایه چند روز بعد از زلزله ها جمع شده بودم آش زلزله پخته بودن!!! جل الخالق!!!

 

- بابا اخه خدا بخواد جون آدم رو بگیره مگه میشه از دستش فرار کرد؟تو زلزله هم باید خودمون رو بسپریم دست خودش و شجاع باشیم .

 

-این بچه همسایه بالایی خیلی سر و صدا میکنه منم که آخر اعصاب. حیف که تازه اومدن (همسایه قبلیمون خونه خرید رفت) و هنوز آشنا نشدیم . می خوام یه جوری بچه رو بترسونمش که جین دمیردن گورخان کیمین از من بترسه .

- کسی دارویی چیزی واسه الزایمر سراغ نداره؟ واقعا حافظم از کار افتاده یعنی از عهد بوق (3-4 سالگیم) همه خاطرات با جزئیاتش یادمه ها ولی حافظه موقت ندارم .ظهر رفتم دیدم برنج رو گاز شدیدا سوخته منم چن تا فحش به خودم دادم و زیرشو کم کردم و برا خودم غذا کشیدم رفتم خوردم یه چرت زدم یه کمی فیلم دیدم بعد دو ساعت که رفتم تو آشپزخونه دیدم همه جا مه شده رفتم دیدم یادم رفته زیر گاز رو خاموش کنم کل قابلمه جزغاله شده . چند روز پیشم عصری سماور رو روشن کردم دیدم آبش کمه دیگه آبم نریختم که زود جوش بیاد و چایی بخوریم . دیگه هیچی دیگه شام خوردیم میوه خوردیم کلی فیلم دیدیم خوابیدیم . صبح ساعت ده که بیدار شدم حس کردم یه بویه ذوب فلز میاد رفتم تو آشپزخونه دیدم سماور از دیروز عصر با اون اب کم روشن مونده ...ولی هرچی بود سماوره امتحانشو خوب پس داد الان که داره مثل ساعت کار می­کنه واقعا معجزه بود که ذوب نشده... خونه رو به آتیش نکشم خوبه...میگن پنیر زیاد بخوری حافظه از بین میره درسته؟ خلاصه که شدیدا به کمک نیاز دارم...

 

- قابل توجه همکلاسیهای محترم آقای عبدی مغز مبارکشون رو فراری دادن رفتن هندوستان واسه ادامه تحصیل (با زنش). تصور کنین!!! کیومرث رو سقف یه قطار بین اونهمه جمعیت نشسته ..شایدم الان این هندیا دارن می پرستنش!!!!

 

- راستش تنبلیم میومد بیام آپ کنم ولی اینقد که شرمنده  این شیوا خانوم که کامنت گذاشته شدم گفتم بیام خاطره نویسی کنم .

 

 

 

فقط يك روز

در خيابان لبخند بزن!

شايد كسي ، در انتظار

معجزه اي از جانب خدا باشد!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:42  توسط orkide  | 

 


اي برده امان از دل عشاق کجايي
تا سجده گذارم
گر بوي تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثري هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم


یک عروس داماد دو ماه پیش اسباب کشی کردن طبقه بالای ما ، دیشب تو راه پله داماد دو ماه پیش  به عروس دوماه پیش چنان کشیده ای زد که صداش هنوزم تو گوشمه...

 

فقط يك روز

در خيابان لبخند بزن!

شايد كسي ، در انتظار

معجزه اي از جانب خدا باشد!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:10  توسط orkide  |