كاش مي شد گل چشمان تو را قاب مي كردم
و مي آويختمش بر ديوار
در اتاقم كه پر از سايه توست
آن زمان عطر نگاهت را زنداني خود مي ديدم
و به خود مي گفتم :
تو نوازشگر احساس غم آلوده من مي ماني
ولي افسوس تو آن نيستي
آن كوچك پاك
كه من از پاكي انديشه خود پروردم
-و بزرگش كردم-
من نمي دانستم كه تو با ضجه هر رهگذري مي خواني
هيچ دل بر تو نمي باريدست
مهربان با دل سنگ تو نمي بايد بود
سنگ دل نيستم اما...
دل من مي خواهد كه تو را
با خشم به خاك اندازد
و چو رگبار خزان
قلب گلگون تو را خسته و پرپر سازد
كاش مي شد گل چشمان تو را مي چيدم
و مي آويختمش بر ديوار
تا دو چشم تو در ظلمت اين تنهايي
شاهد پاكي وآشفتگي من باشد
كاش مي شد...
كوهنوردي تصميم گرفت قله اي بلند را فتخ كند.با ياد خدا شروع به بالا رفتن كرد.
در ميانه هاي راه تاريكي همه جا را فرا گرفت.ولي او ادامه داد.تا اينكه سنگي زير پاي اولغزيد و او را به پايين پرتاب كرد. كوهنورد خدا را صدا زد.به خواست خدا بوسيله طنابي كه خود را به آن بسته بود ميان هوا و زمين معلق ماند حال او بود و خداي او...كوهنورد باز خدا را صدا زد از جانب خدا ندا رسيد كه طناب را رها كن .ولي او از ترس اينكار را نكرد چون شب بود و او چيزي نمي ديد .فرداي آن روز مردم جسدمردي را كه از طناب آويزان بود پيدا كردند ولي او فقط يك متر با زمين فاصله داشت...
تو روزي با غمي سنگين ز شهرم كوچ خواهي كرد
و من در پرنيان غم به تلخي گريه خواهم كرد
كه اي عاشق ترين عاشق
سكوت سنگ فرش ما را يك زمان بشكن
مرا يك دم به ياد آور
(كوانا سايوكس)
باز كن پنجره ها را
هيچ يادت هست
كه زمين را عطش وحشي سوخت
برگها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
حاليا معجزه باران را باور كن
وسخاوت را در چشم چمنزار ببين
ومحبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
و بهار را باور كن
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترين بهشتها گذشته ام
من به بهترين بهارها رسيده ام
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
لحظه هاي هستي من از تو پر شده
كيمياگرونرگس
كيمياگر افسانه نرگس رل مي شناخت مرد جوان و زيبايي كه هر روز به كنار درياچه مي رفت تا زيبايي خويش را تماشا كند
او انچنان مجذوب تصوير خويش مي شد كه روزي به اب افتاد و در درياچه غرق شد
در مكاني كه به آب افتاده بود گلي روئيد كه آن را نرگس ناميدند...
پس از مرگ نرگس پريان جنگل به كنار درياچه آب شيرين آمدند و آن را لبالب از اشكهاي شور يافتند
پريان پرسيدند چرا گريه مي كني؟
درياچه جواب داد :من براي نرگس گريه ميكنم
پريان گفتند:هيچ جاي تعجب نيست چون هر چند كه ما پيوسته در بيشه ها به دنبال او بوديم تنها تو بودي كه مي توانستي از نزديك زيبايي او را تماشا كني.
آنگاه درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟
پريان شگفت زده پرسيدند:چه كسي بهتر از تو اين را مي داند؟او هر روز در ساحل تو مي نشست و به روي تو خم مي شد
درياچه لحظه اي ساكت ماند و سپس گفت:من براي نرگس گريه مي كنم اما هرگز متوجه زيبايي او نشده بودم من براي نرگس گريه مي كنم زيرا هر بار كه او
بروي من خم مي شد مي توانستم در ژرفاي چشمانش بازتاب زيبايي خود را ببينم...
گفتم دوستت دارم چه صادقانه
پذيرفتي چه فريبنده
آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه
با تو خوش بودم چه كودكانه
همه چيزم شدي چه زود
نيازمندت شدم,چه حقيرانه
به خاطر يك كلمه مرا ترك كردي چه ناجوانمردانه
واژه غريب خداحافظ به ميان آمد چه بي رحمانه
و من سوختم چه عاشقانه
ولي هنوز هم دوستت دارم غريبه
التماس به خدا شجاعت است اگر برآورده شود رحمت است اگر برآورده نشود حكمت است
التماس به خلق ذلت است اگر برآورده شود منت است اگر برآورده نشود خفت است
"تو را دوست دارم"
به همه خواهم گفت
به نسيمي كه گذر خواهد كرد
به شهابي كه درخشيد به شب
به شب روشن پاك
به سپيدار بلند
به پرستو كه غمين ترك كند لانه خويش
به همه خواهم گفت
به شرابي كه به پيمانه تو مي رقصد
و مرا مست كند شب همه شب
من به هر كوچه كه تو مي گذري
كوچه هايي كه پر از خاطره هاست
به همه خواهم گفت
كه تو را دوست دارم...