تبليغاتX
غمگین ترین نگاه
زندگی بی تو محال است تو باید باشی...


 

 

به حساب خيالبافي ام نگذار،                                                                               

اما ستاره اي دارم

در تيره ترين شب ها!

فقط خواستم بداني كه مي شود دل خوش كرد ،

به چراغهاي كوچك يك هواپيما!!!

 

 بازم دير شد خودم مي دونم ،ولي با اين حال سلام به همه دوستاي خوبم...

-مي گم دوست داشتم يه روز يه چراغ جادو پيدا مي كردم و از توش يه غول در ميومد

-دوست داشتم اين غوله شكل يه فرشته مهربون بود كه ازش نترسم

-دوست داشتم به جاي اينكه سه تا آرزومو برآورده كنه و فوري برگرده تو چراغش و تنهام بزاره ، همه آرزوهامو برآورده مي كرد

-دوست داشتم فرشته مهربونم وقتي احتياج به كمكش دارم ، اون فوري از نگاهم بخونه و ديگه لازم نباشه داد بزنم و مشكلم رو بگم

-دوست داشتم فرشته مهربونم به جاي اينكه توي چراغ باشه و مجبور بشم همه جا با زحمت تو دستم بگيرم و با خودم ببرمش كه اگه خواستمآرزو كنم همراهم باشه،مثلا تو قلبم  باشه يا مثل هوا همه جا جاري باشه كه با هر طپش قلبم يا هر تنفسم احساسش كنم و دلم قرص باشه

-دوست داشتم از همون اولش كه متولد مي شم چراغ جادو رو پيدا مي كردم و تا آخرش مال خودم بود و ختي يه لحظه هم بدون چراغ جادو و فرشته مهربون نمونم.

انگار اين فرشته مهربون برام خيلي آشنا مياد.همش فك مي كنم يه موقعي ديدمش ولي يادم ني ياد كجا.نكنه منم قبلا يه چراغ جادو پيدا كرده باشم؟چند روز بود كه فكرمو مشغول كرده بود.يعني كي ديده بودمش؟

...چراغ جادو؟

...چراغ جادو؟

...چراغ جادو؟

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم تو همون رخت خواب صورتمو كه لمس كردم و ديدم هنوز دارم نفس مي كشم يه روز ديگه هم  زنده م ، ياد فرشته مهربون افتادم

پس منم يه فرشته مهربون دارم كه قبل از من وجود داشته بهد از منم وجود داره...فرشته مهربونه من هر وقت بخوام در مقابل مشكلات عقب نشيني كنم ، با دست مي زنه رو شونم و ميگه با هم ميريم جلو

هر وقت هم دلم بگيره ميشينه كنارمو با مهربوني  اجازه مي ده سرم رو بزارم رو دامنش و گريه كنم.

 

پس فرشته مهربونم با اينكه ساختمان داده افتادم ولي دوست دارم

 

تو چي؟فرشته مهربون داري؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 12:30  توسط orkide  | 

سلام
خوبيد؟؟؟؟؟ما هم خوبيم!!!!قال امتحانا همين ديروز تموم شد(شايدم كنده شد !اصلا جاي خالي مي ذارم با هر چي كرمتونه پر كنين!)
من كه تا همين دو تا مونده به آخري  داشتم خوب پيش مي رفتمااااا(بارم رو مي شمردم تا ده و بيست و پنج صدم مي شد ورقه رو مي دادم) ولي سر ساختمان داده استاد  جامو اونقد تغير داد كه تمركزم (كدوم تمركز؟؟)به هم ريخت .منم بهتر ديدم ورقه مو با زبون خوش خودم تحويل بدم سنگين ترم ، زود ورقه رو دادم ديگه نشمردم ببينم  ده و بيست و پنج صدم شد يا نه؟!!!

حالا كه دوران درد و رنج امتحانا به سر اومد مي خوام يه هفته تموم خودم برا خودم جشن فارغ الامتحاني بگيرم پس تا يه هفته حسابي از خجالت خودم در ميام .
پس لطفا تفريحات سالم برسونين!!!

 

جشن فارغ الامتحانی کوفتم شد!!!

پ ن 1: دوباره سلام

ديدين چي شد؟

تو ساختمان داده افتادم بالاخره ، نگو كه ده و بيست و پنج نشده پا شودم ورقه رو دادم !!!

اين كيومرث كار خودشو كرد بالا خره هااااااا اول ترم به ما گفت پروژه 5

نمره داره منم از اولش هي براش پروژه نوشتم .

اولش باورم نشد فوري رفتم يه اعتراض دادم (آخه دست به اعتراض كردنم حرف نداره)

همه اميدم به اعتراض بود كه اونم نشد . آخه حسابي دعوا كردم اونجا!

براي اينكه زبونم لال فك نكنين من خروس جنگيم مي گم جريان چي بود:

كيومرث در پاسخ به اعتراض بنده قرار شد ورقه مو جلوي خودم اصلاح كنه...با روشنك

 رفتيم تو اتاق امور دانشجويي...استاد پيش سه،چهار تا خانوم -كادر اونجا بودن-ورقه مو

 اصلاح مي كرد...براي هر سوالي كه جواب آخرش درست بود و راه حلش غلط بود، گفت:

مهم جواب آخره كه درست ننوشتين!!

براي اونايي كه جوابشون درست بود و راه حل غلط ، مي گفت:

من به جواب بي راه حل نمره نمي دم !!براي اون همه برنامه اي كه بعنوان پرژه نوشته بودم

تره هم خورد نكرد.منم با تمام وجود از نمرم دفاع مي كردم ...يكي اون مي گفت يكي من مي گفتم!

تا اينجاش مسالمت آميز بود تا اينكه:

از اين ورم از اولش اين خانوماي كادر كارشونو ول كرده بودن و هي منو چپ چپ نيگا مي كردن

 و تو دلشون مي گففتن :دختره گيس بريده چرا بجاي التماس و گريه كردن داره بحث مي كنه...

هي نچ نچ مي كردن و مثل قاشق نشسته مي پريدن وسط حر ف ما و طرف استا د رو مي گرفتن

-آخه به اونا چه؟چرا بايد شنود كنن؟-من اولش به روشنك مي گفتم اينا چيكارن؟ولي آخرش منم قاطي

 كردم و گفتم استاد چرا با اينا دارين كمسيون  مي ذارين...مگه خودمون نمي تونيم حل كنيم كه با اينا

 مشورت مي كنين؟...من اينجا با شما حرف مي زنم اينا چرا نظر مي دن؟-اونا هم فوري فهميدن

منظورم اينه كه وقتي با استاد دارم حرف مي زنم هيشكي بجز استاد حق ...خوردن نداره!!!- آقا اين

 به تريپ خانوما حسابي بر خورد ...يه كم از عصبانيت سرخ شدن ،سفيد شدن،كبود شدن...اونا هم

 قاطي كردن...منم استاد و ول كردم شروع كردم دعوا شروع شد...يكي اونا بگو سه تا من بگو...

استاد هم ما رو سوا مي كرد..اون خانوم كله گندهه دماغشو بالا گرفت همچين با افاده گفت :اولا من

 تخصصم كامپيوتر نيست كه بخوام كمسيون كنم  دوما: ما با استاد همكاريم اگرم مشورت كنيم كرديم ديگه!

منم دماغمو گرفتم بالا گفتم :اولا از همين ناراخت شدم كه تخصص نداري و دارين نظر مي دين

 دوما همكار؟!؟شما هم تو اين دانشگاه تدريس دارين؟از كي كادر با استاد شده همكار؟

خلاصه يه كم بالا پايين پريديم و اومديم -با روشنك-بيرون تو سالن هم كه هنوز داشتم غر مي زدم

 يكيشون كه از بقيه كمتر دخالت مي كرد اومد و گفت:

بابا خيلي تند با استاد صحبت مي كردي!!ما هم دانشجو بوديم ولي جرات نمي كرديم سرمونو بلند كنيم

 پيش استاد!

منم گفتم شما گاگول بودين تقصير من چيه؟؟؟(اينجا رو بعدا به روشنك گفتمااااا به خودش گفتم دخالت

 خانوما منو ناراخت كرد نه نمره) 

 

اينگده زهلم ميره ازبعضي از اين كارمند جماعت عقده اي نديد بديد كه تا دستشون يه جا بند مي شه فك

 مي كنن چون دو تا پرونده زير دستشونه ديگه همه رو خريدن

 

كوفتشون بشه اون پول و مزايا و اضافه كاريا ...آه جووناي شايسته كه اونا ي بي لياقت و بي جنبه

 جاشونو گرفتن بالا خره بد جوري يقه شونو مي گيره...مگه نه؟

 

پ ن2: هر كاري دارين انجام مي دين كم كاري نكنين و هر جا ديدين دارن كم كاري مي كنن اعتراض

 كنين - ولي خيلي منطقي نه با خشونت -.

پ ن 3: هر چند برا اولين بار واحد مانده شدم ولي دلم خيلي خنك شد حاضرم دو ترم اضافه بخونم ولي

 حال اين از دماغ فيل افتاده ها گرفته بشه - قایقشونم سوراخ می کنم - 

پ ن 4: اين روشنك هميشه مي گه ها يه كم يواشترحرف بزن...من از رو نمي رم...مگه نه روشنك؟

 

*********

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
 
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
 
 خودش جلب مي كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
 
 مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
 
 اون ستاره نيست.
 
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
 
هري ميريزه تو دلت.

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
 
 تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
 
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و

دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
 
 ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
 
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
 
 ميبيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
 
 يه ستاره زيباي ديگه.

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي
 
 كه توي آسمون وجود داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 18:18  توسط orkide  |