تبليغاتX
غمگین ترین نگاه
زندگی بی تو محال است تو باید باشی...


اگر از پايان گرفتن غم هايت

نا اميد شده اي،

به خاطر بياور كه ...

زيبا ترين صبحي را كه تا به حال

تجربه كرده اي ،

مديون صبرت

در برابر سياه ترين شبي هستي ،

كه هيچ دليلي براي براي تمام شدن نمي ديد !

 

 

سلام

عيدتون مبارك ..تولد منم پيشاپيش مبارك ...گفتم كه يادآوي كرده باشم ..خدا رو چه ديدي شايد يكي خواست زبونم لال كادويي چيزي بده شرمندمون كنه...ولي هنوز خيلي مونده...راستي براي تصميمهاي جديدي كه گرفتي منتظر سال جديد نباش ، از همين الان شروع كن .زود باش ، خيلي ديره هااااا داره فردا مي شه هاااا...

تو سال جديد هشتاد و پنج تا آرزو كن من بهت قول مي دم تك تكشون برآورده مي شن !!!!باور كن

 

 

 

 

 

 

 

دزد دريايي

 

يك روز زني به نام هلن در مطب دكتر نشسته بود كه پسر كوچكي همراه مادرش وارد مطب شد .هلن به دليل اينكه يك چشمش با چشم بند بسته شده بود ، توجه اش به او جلب شد وبه اين فكر فرو رفت كه چرا پسرك با اين سن و سال كم چشمش را از دست داده است. در ابتداي ورود پسرك آرام كتار مادرش نشسته بود اما كمكم شيطنت هايش شروع شد.مطب دكتر خيلي شلوغ بود بنابر اين هلن وقت داشت تا با پسرك گرم بگيرد.واين فرصت را پيدا كرد كه سر صحبت را با او باز كند.او سوالش را چند بار مزه مزه كرد و بالاخره از پسرك پرسيدكه براي چشمش چه اتفاقي افتاده است.

پسرك گفت:من فقط تصميم گرفته ام كه هميشه دزد دريايي باشم و سپس بدون كوچكترين مكثي مشغول بازي شد.

هلن از جواب پسرك تكان خورد چرا كه او به اين خاطر در مطب بود كه در يك تصادف رانندگي پايش را از زانو به پايين از دست داده بود و اين موضوع تاثير بسيار بدي در روحيه اش گذاشته بود و امروز قرار بود دكتر نظر نهايي اش را به او بدهد كه آيا مي تواند از پاي مصنوعي استفاده كند يا نه؟

به همين خاطر كلمه دزد دريايي ، تاثير عميقي بر روي او گذاشت. در يك لحظه در رويا فرو رفت و خود را مجسم كرد كه بر روي عرشه كشتي ايستاده و به پاي چوبي اش تكيه داده و به درياي طوفاني لبخند مي زند.

تند باد سهمگيني موها يش را به شدت تكان مي داد و دكل هاي كشتي نيز با صداي بسيار وحشتناكي تكان مي خوردند ولي او همچنان بر روي عرشه محكم و مغرور بدون كوچكترين ترسي ايستاده بود.

حس جواني ، و مفيد بودن و اعتماد به نفس زيادي جايگزين افكار منفي و پوچ در او شد.

چند دقيقه بعد منشي مطب او را صدا كرد.وقتي بلند شد تا عصايش را در دست بگيرد پسرك نگاه دقيقي به او انداخت و گفت:خانم پايتان چه شده است؟

هلن نگاه كوتاهي به پايش انداخت و با لبخندي جواب داد :چيز مهمي نيست من هم تصميم گرفته ام دزد دريايي باشم.

مي گم با مسائلي كه ديگه دست ما نيست مي شه اينجوري هم كنار اومد و از زندگي لذت بردا ،مگه نه؟؟فقط سر سوزن انعطاف لازمه.

 

 

فقط يك روز

در خيابان لبخند بزن!

شايد كسي ، در انتظار

معجزه اي از جانب خدا باشد!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 17:18  توسط orkide  |