تبليغاتX
غمگین ترین نگاه
زندگی بی تو محال است تو باید باشی...


 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .

 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي

پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است

انسان ديگر نخنديد.

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد چيزي که نمي دانست چيست

شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

 

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ

بالاي سرش آسمان بود وچيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت

و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد

آنوقت رو به خدا کرد

 وگريست...

 

 

سلام بر همه دوستان صبور و با وفا...از همتون ممنون كه نزاشتين اينجا تار عنكبوت ببنده يه معذرت خواهي گنده از تموم كسايي كه نتونستم بهشون سر بزنم . باور كنيد اونقد سرم يه هو شلوغ شد كه خودمم گم بودم از اينطرف هم كه سرم بد جوري به عروسي گرم بود(خدا قسمت شما هم گرداناد ...آمين...) از اونطرف هم كه اندي گردن شكسته يه كلمه نمي گه بسه ديگه نمي خواد خوشگلا برقصن.

 

يه نگاه به وبلاگم كه مي كنم ميبينم از اين امتحان به اون امتحان آپ مي كنم فقط تازگيا. اونقد دير مي شه كه بعضي وقتا مي گم بابا تو كه نمي رسي آپ كني خوب بزار كنار ديگه . ولي بعد باز دلم تنگ مي شه و ميام آپ مي كنم. حالا دوستاني كه مي خوان اينجا لينك بشن لطفا بگن تا لينك كنم. راستي اين متن بالايي رو من ميميرم براش.خيلي ماهه نه؟؟؟؟؟

 

 

حالا اينا رو بي خيال جام جهاني رو هم كه ديدين ديگه...من كه خودم فقط بازي هاي ايران و سه چهار تاي آخري رو ديدم..از اول هم دلم مي خواست ايتاليا ببره كه برد...ولي اين زيدان عجب كله اي زداااااا... خداحافظي جالبي بود..نمي ذونم چرا من ميميرم برا حاشيه فوتبال ..همش مي گفتم كاش وسط فينال يه كتك كاري حسابي بيفته..يا تماشگران بپرن وسط زمين ...يا يه اتفاق مترقبه بيافته اونجا ...نمي دونم چرا شايد آزار دارم...

 

قراربود با روشنک اينا بريم مسافرت كه نشد و اونا تنهايي رفتن ...هنوز روشني رو نديدم ببينم برام سوغاتي چي آورده...

 

امتحانا تقريبا به خير و خوشي تموم شد ..هر چند كه هنوز با بروژه هاي وامونده دست به يقه ايم..يه كار آموزي هم داريم دو سه روز رفتيم پي اون مي خواستيم بريم تراكتور سازي اونم قسمت ريخته گريش ولي از محيطش خوشم نيومد .انگار كه تو ناقوس كليسا زندگي كني ..يه بوي آهن قراضه هم ميومد كه نگو ..هواش هم بد جوري بود مثل اينكه براده آهن تو ريه هات بره...از همه بد ترمحيط كاريش هم زيادي مردونه بود ...تو گير و دار پيدا كردن كار برا كار آموزي به سازمان صنايع رفتيم كه ما رو به تراكتور سازي معرفي كنن..يك كارمندي داشت...كارشناس صنايع بود ولي ما كه رفتيم مرد گنده داشت وبلاگ مي خوند (اونجا بيست و چهار ساعته آن لاين هستن ) ...كارمفيدشم فقط اين بود كه دو خط نامه تايپ مي كرد با دو تا كليك از طريق شبكه ميفرستاد به يه اتاق ديگه و اين ما بوديم كه دنبال نامه از اين اتاق به اون اتاق مي رفتيم. ....ياد اون كسايي افتادم كه تو ناقوس كليسا (تراكتور سازي) كار مي كردند.

سرعت تايپ فارسيش هم كه افتض بود .فك كنم فينگليشش چت مي كرد ..اين وسط وقتي ما اونجا بوديم يه تلفن مشكوك هم داشت كه من به روشنك گفتم غلط نكنم طرف چتيه ...خدا كنه پاش به وبلاگ من نرسه وگرنه شناسايي مي شيم.

القصه با اينكه من خيلي دوست داشتم برم كارآموزي ولي برگه هامونو ميديم امضا كنن و نمي ريم.

ديگه اينكه روز مادر رو هم به همه مادران وبه خصوص مامان خودمو خودشتبريك ميگم.راستي من پيشاپيش يه هديه خوشگل برا روز زن گرفتم...اينقده ذوق زده شدم آخه تا حالا من از كسي هديه روز زن نگرفته بودم ...(آخر كادو نديده )

 

واقعا خسته نباشي كه تا اينجا دوام آوردي و خوندي ...آخه ممكنه باز يه ترم طول بكشه اين آپيدن من خب تا اون وقت مشغولتون مي كنه يا نه؟..از دفعه بعد بايد كلوچه با سانديس هم بدم كه جون بگيرين و تا آخرش برين.

 

                              

 

                 

 

                               

 

 

برای مهسای گلم

 

فقط يك روز

در خيابان لبخند بزن!

شايد كسي ، در انتظار

معجزه اي از جانب خدا باشد!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 21:38  توسط orkide  |