تبليغاتX
غمگین ترین نگاه
زندگی بی تو محال است تو باید باشی...


 

گريه ام مي گيرد

 روزي از شهر تو من خواهم رفت

غرق در غنچه اشک وپس از آن شايد

 جويبار نجيب نگه ما ديگر همچو دو خط موازي با هم

هيچگه ميل تلاقي نکند روزي از شهر تومن خواهم رفت

گريه ام مي گيرد...

 

سلام

يه باركي برم اينجا رو گل بگيرم هم خيال خودم راحت شه هم بقيه ديگه اين چه وضع خير سرم وبلاگ داشتنه آخه . همش تصميم مي گيرم هر روز آپ كنم ولي وقتي حسش هست وقت نيست . وقتي هم كه وقت هست حسش نيست.راستي كه آخر پشتكارماااا

 

اين روزا حسابي دلم برا همكلاسيام تنگ شده . بعد از اينكه كارآموزي تموم شد رفتيم دانشگاه ولي دريغ از يه چهره آشنا ...احساس غريبي مي كردم عين اينكه تازه از يه جاي خيلي دور قبول شده باشي و اولين روزت باشه رفتي اونجا...خيلي بد بود . تنها چهره آشنا طيق معمول چهره بشاش كيو بود.نمي دونم چي از جون من ميخواد اين ...از اونجايي كه محل كار آموزي ما سر راهش بود چپ ميرفت به ما سر ميزد راست ميرفت به ما سر ميزد .مسئول اونجا هم ديگه كلافه شده بود .حالا مي خواست پروژه نهايي رو هم باهاش ور داريم ولي ما همچين جاخالي داديم كه نگو ونپرس.

 

پروژه رو هم فقط انتخاب واحد كرديم نه انتخاب موضوعي هست نه كار كردني. فعلا كه سرمون با چيزاي ديگه گرمه .

 

يه مدته كارم فقط شده خريد كردن. البته من كه مرده خريد رفتنم ولي بعضي وقتا اين مامان خانوم ديگه اعصابش خط خطي ميشه. البته تقصير من نيستا . اولش شب قبلش با آرامش باهم قرار ميزاريم صبح  بريم خريد تا اينجا صلح و صفا حاكمه ولي اگه قراره ساعت ده بريم از كله سحر هي  من بيچاره رو  خواب به خواب  مي كنه كه پاشو ديره . مي گم آخه مامان گلم هنوز كه مغازه ها باز نيست . اونم ميگه تا تو حاضر بشي ظهر ميشه . منم اگه زوركي از خواب بيدار بشم كه ماشالله تا شب همش كلافم و غر مي زنم. حالا تو بازار مراسمي داريمااااااا اين مامانم بعضي وقتا اصلا منو درك نمي كنه ،  همش مي خواد از اولين مغازه كه رسيديم بريم تو بخريم بيايم بيرون . يه انتظارايي از آدم داره. منم ميگم حالا بيا مغازه بغلي رو هم ببينيم . مغازه بغلي رو كه ديديم همينجور مغازه هاي بعدي رم ميبينيم يه هو ميبينه دوباره رسيديم به مغازه اوليه .تا حالاش مهربونه  باهام . وقتي يه چيزي رو آخر سر انتخاب ميكنم يادم ميوفته يكي ديگه رو هم تو يه مغازه ديگه ديدم  اينجا بر سر دوراهي قرار ميگيرم كه اولي بهتر بود يا اين .تازه آلزايمرم عود مي كنه يادم نمي مونه كه اصلا اوليه چه شكلي بوده به مامانم ميگم بريم بگرديم اون مغازه اوليه رو پيدا كنيم من ببينم اين خوبه يا اون .اينجا ديگه مامانم مهربون نيست ديگه هاااا  خلاصه هميشه  آخرش قسم مي خوره ديگه باهام نياد خريد .ولي خدايش آخرش يه چيز خيلي خوشگل مي خريم.

 

دو جلسه هست كه  ميرم كلاس رانندگي اونقد كيف ميده كه نگو. فقط همش يادم ميره موقع كلاج گرفتن گازو ول كنم. وقتي هم كه ميخوام دنده عوض كنم از جا ميكنم دنده رو.ولي دست اندازارو محشر رد ميكنم طوري با چاله چوله برخورد مي كنم كه انگار به جز من ماشين ديگه اي تو خيابون نيستش همين كه چاله رو نشونه ميگيرم كه از روش رد نشيم ديگه ماشين بغليا رو بيخيال مي شم يه هو ميبيني يه ماشين ديگه همچين قيژ كشان از بيخ گوشمون رد شد كه نگو اينجا ديگه رنگ آقاهه مي شه عين گچ !!!تازه  هر كي از كنار ما رد مي شه بوق ميزنه مخصوصا پشت سريا.  فك كنم منظورشون اينه كه اي ول دست فرمون ...خلاصه كه اينجوريا ...

 

ديگه اينكه خيلي دلم برا وب نوشتن تنگيده بود .

همين جا از عابرين محترم ميخوام كه هيچ وقت در طول خيابون حركت نكنن و هميشه از پل عابر پياده و خط كشي عبور كنن يا اصلا از خيابون عبور نكنن آخه مي خواي بري اونور خيابون چيكار .حالا من حرفه اي ام همه كه شوماخر نيستن .ميزنن زبونم لال لهت مي كنن حالا بايد وانت بياري باقالي بار كني.

 

 

 

فقط يك روز

در خيابان لبخند بزن!

شايد كسي ، در انتظار

معجزه اي از جانب خدا باشد!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 15:59  توسط orkide  |