سلام بهار...![]()
سلام زندگی جدید...![]()
سلام تحول...![]()
امیدوارم سال نوی همتون با سلامتی و شادی و یه تحول اساسی مثبت همراه باشه.
هر چند که روشنک عزبز قبل از من خبر دادن ولی بالاخره ما هم رفتیم خونه خودمون.
جونم براتون بگه که زندگیمونو با یه سفر شروع کردیم . خیلی خوش گذشت امیدوارم قسمت همتون بشه . بخوام درباره احساسم درباره این روزا بگم راستش برای خودمم خیلی روشن نیست هر چی هست یه جورایی غمگینم . غمگین که نه ولی همش دلم برا خانوادم خونمون دوستام تنگ میشه . از همون اول مسافرت تا الان هر باری که بابام زنگ زده بعدش من کلی گریه کردم . با اینکه ۱۰ روز گذشته ولی تا حالا هر بار خواب میبینم همش تو خونه بابام اینا اتفاق میوفته .و این یعنی عمق دلتنگی...جالبه همش ۷-۸د قیقه با خونمون فاصله داره اونم پیاده... و تنها چیزی که باعث میشه بتونم این دلتنگیا رو تحمل کنم فقط و فقط وجود یه همراه مهربون![]()
![]()
یه همسر عزیز ![]()
![]()
هستش .
حالا یکمی هم از شیرینیاش بگم که هر چقد بگم کم گفتم . حس استقلال و مسئولیتش اینکه حالا ما مثل یه چشمه نقطه شروع یه جامعه جدید یه نسل جدید اصلا یه فرهنگ جدید شدیم یه جورایی هم شیرینه هم سنگینه ولی خیلی هیجان انگیزه... خلاصه که من خانواده دو نفرمون رو خیلی دوست دارم . و همه تلاشم رو میکنم که از افتهای روزگار بدور بمونه.
فقط يك روز
در خيابان لبخند بزن!
شايد كسي ، در انتظار
معجزه اي از جانب خدا باشد!!!