خسته شدم ، از خودم خسته شدم، از تموم زندگی چرت و بیهوده ام خسته شدم. احتیاج به یه دل تنگی حسابی دارم .
مثل آدمهای مریض که از درد لذت میبرن ، دلم میخواد یه فصل کتک حسابی بخورم بلکه از این حالت شکم سیری در بیام.
میخوام یکی همه این بغض و کینه و نفرت و خستگی من رو جمع کنه تو بازوش و محکم بزنه تو گوشم. اونوقت بشینم با تمام وجودم گریه کنم ، تا همه احساسات بدم ، همه پریشونیام ، همه خوابزدگیهام بریزه بیرون. تا یه چیزی مثل یه گیاه تازه بعد از یه بارون حسابی ، توی دلم جوونه بزنه . تا هرچی متعلق به من بوده، همه افکار مریضم، همه کثافتهام ، حتی اسمم رو برای همیشه دفن کنم و با یه روح جدید ، با یه اسمم جدید از اول متولد بشم و یه زندگی متفاوت اما تازه رو توی خودم شروع کنم.
من به کمک احتیاج دارم. چون مثل جنینی هستم که تو لگن تنگ و تاریک دنیای احمقانه خودم گیر کردم و بند نافم دور گردنم پیچیده و داره خفه ام میکنه.... اگه یه کم دیگه تو این حال بمونم ، میمیرم.میمیرم. میمیرم
من به کمک احتیاج دارم...
فقط يك روز
در خيابان لبخند بزن!
شايد كسي ، در انتظار
معجزه اي از جانب خدا باشد!!!